محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

728

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

به سوى تو حقّ ميراث است . به فضل خويش دادم بده . كسرى به سراى اندر شد و از اسب فرود آمد و او را اندر خواند و گفت : اى جوانمرد ! ترا چه حقّ ميراث است بر من ؟ گفت : من پسر آن پيرم ، يمانى ، كه به درگاه تو آمد و از تو نصرت خواست بر دشمنان و تو او را وعده كردى و به اميد تو ده سال بر اين در بود و پس نااميد بمرد ، و به اوميد كه او را كردى مرا ميراث است ، هم به فضل خويش آن وعدهء خويش با من وفا كن . نوشروان را دل بر وى بسوخت ، گفت : اى پسر ! راست گفتى ، بنگرم به كار تو ، صبر كن . بفرمود كه او را ده هزار درم دهيد ، بدادند ، همچنانكه پدرش كرده بود آن درم به راه اندر همى ريخت تا به خانه رسيد با وى هيچ چيز نمانده بود . پس كسرى او را گفت : چرا درمها را به راه اندر بريختى ؟ گفت : يا ملك ! از آن شهر و زمين كه من آمدم خاكش همه درم است ، اين درم بدان ريختم تا چون ملك مرا نصرت كند و من به ملك باز آيم ، چنان كنم كه خاك اين همه شهر سيمين كنم . كسرى گفت : گواهى دهم كه تو پسر آن پيرى ، كه پدرت همچنين كرد ، و چون با وى عتاب كردم او نيز همچنين جواب داد . صبر كن تا حاجت تو روا كنم . ديگر روز كسرى سرهنگان را و مهتران را و موبدان را گرد كرد و ايشان را گفت : مرا چاره نيست از آنكه اين جوان را نصرت كنم ، نتوانم سپاه خويش را خطر كردن به سوى دريا ، چه تدبير كنيد بگوييد ، و كيست از اين سپاه كه خويشتن مرا بخشد و برود ؟ همه سپاه خاموش همى بودند . پس موبدان موبد گفت : اين را سوى من تدبيرى است ، اگر ملك فرمايد تا بگويم . گفت : بگوى . گفت : به زندان ملك اندر بسيار كس هست كه كشتن بر ايشان واجب است . ايشان را بفرست ، اگر كشته شوند خود برهى ، و اگر ظفر يابند خود پادشاهى ترا باشد . ايشان را عفو كن . نوشروان را اين تدبير خوش آمد ، گفت : نيكو گفتى . و به جريدهء زندان اندر نگاه كردند ، هشتصد تن يافتند كه برايشان كشتن واجب بود . ايشان را بيرون كرد و بسوى دريا بفرستاد تا راهشان آسان بود ، و هشت كشتى بكرد و به هر كشتىاى اندر صد مرد بنشاند ، و مردى بود از جملهء سپاهيان نوشروان ، و او را و هرز خواندندى ، پيرى هشتاد ساله ، و به همه عجم اندر از وى تيراندازتر نبود ، و